Stories

قصه‌ها

یادمرگ

یادمرگ

   یادمرگ  با همراهیِ مهرانا و با نی‌نوایِ حسینِ علی‌زاده   براساسِ یه داستانِ واقعی... برایِ «سیما»یِ آتابای   - کشتمش. بالاخره…

سوناتِ مهتاب

در هفت‌سالگی پدرش تمامِ دارائی‌هایِ خانواده را برباد داد.  پیانویِ بلاروسِ دیواری پسرک هم همراه با بقیة وسایل به طلب‌کارها داده شد. او همة آن …

روزی روزگاری در زندگی

۱- یکی بود، یکی نبود. یه آدمِ خوب و باهوش و بسیار کوشا بود که تویِ زندگی سختیِ زیادی کشید، ولی بسیار تلاش کرد و سرانجام به مقام‌هایِ بالا رسید و به …

فرتوت

از فردایِ روزِ ازدواج، هر روز صبح، قبل از رفتن سرِ‌کار، مرد زن رو بیدار می‌کرد تا ویتامین‌ها و قرص کلسیم‌ش رو بهش بده. زن تو خواب و بیداری غر می‌زد…

بازنده

 پسرک لاغراندام با تردید از روی صندلیش بلند شد و مِن‌مِن‌کنان گفت: - من... من دقیقاً نود روزه... نود روزه که لب به مشروب نزدم.  حاضرین جلسه نامنظم…

۱۹ هم‌صدا

(برایِ یاس)  - حوصله داری یه ذره باهات دردِ دل کنم؟ - ... - وقتی تو اومدی که با من زندگی کنی، واکنش افراد عجیب‌غریب بود. اول همه تعجب کرده بودن …

agrandissement.

آگراندیسمان

 (به «مینا جانِ» شهیار)   پروفایلش خصوصی بود. همه این‌ سال‌ها. واسه همین عکسش تویِ اون قابِ دایره‌ای انقدر کوچیک بود که مجبور می‌شدم با یه برنامه …

الطَّلَاقُ مَرَّتَانِ

(برایِ محسن)   من در چهل سالگی باز شدم صفر. باز رسیدم به هیچ. مهریه، نفقه، خونه، ماشین، همه اثاث مال تو. شیش روزِ سارا هم مالِ‌ تو. اتاقِ …

برای آن زمستان‌ها که گذشت

این دوران همه‌ش هم بد نبود. خوبی‌هایِ زیادی هم داشت. بخصوص اسفندی که گذشت. بیشتر از همیشه باعث شد همو بشناسیم، بیشتر از همیشه با هم حرف زدیم، بیشتر …

شیش

حضانتِ سارا؛ تلاشم برایِ باز دیدنت. 

An ethical destiny

The young doctor who was sent to the rural area, sixty years ago, died yesterday. He was the only physician who was providing health services to …

بی‌دوباره

با همراهیِ مهرانا  با وامی از ترانهٔ تنگو از لارا فابین و ترانهٔ «هنوز»: نوشتهٔ شهیار قنبری، آهنگ و پیانویِ فریبرز لاچینی، تنظیم اریک و صدای ستار

سارا و مهشید

  تو هاگیر واگیر ضدعفونی‌ کردن دسته چرخِ خرید و نشون دادن کارتِ کاسکو بودم که سه‌رخِ آشنایِ یه زن اومد جلوی روم. برقِ چشم‌هایِ سرمه‌ایش تو …

نازمَلِک

  توی ده پیچیده بود که نازملک عاشق شده. از پیر و جوون همه فهمیده بودن که دخترک اون دختر قبل نیست. با هیچ‌ کس حرفی نمی‌زد. غذا نمی‌خورد. حتی با …

گورخواب

  «مهم نیست مردم چی می‌گن. می‌گن من و تو بدبختیم؟! می‌گن جا نداریم؟ می‌گن کثیفیم؟ بذا بگن... هر چی می‌خوان بذا بگن. خودت و خودم که می‌دونیم از …

The love luck

  - What is this? - What? - This. Here.  - Nothing… Nothing important. Not anymore. Got an appointment on Thursday for removing it. - It’s …

سگ و زن

مردِ تنها بعد از مدّت‌ها دل از سگش کند و راهی خیابان شد. در آن گرگ و میشِ شب در مرکزِ شهر فقط سیاه‌ها و فاحشه‌ها را می‌شد دید. دلش یک زن می‌خواست.…

نشدنی

  «نشدنی» با همراهی مهرانا   - همیشه فکر می‌کردم اینائی که می‌آن می‌شینن روی این صندلی‌هایِ بلند جلوی بارمَن و بدون توجه به این‌ور و…

من و تو. فقط من و تو.

بعد از این همه سال...  بالاخره شد...  کی باورش می‌شد...  تو شوهر کردی،  من اون‌جوری شدم...  راهامون موازی هم اومد تا آخرش این‌جا باز به هم …

دوباره‌ها

نشسته‌ای رو به من، رویِ این صندلی‌هایِ قشنگ ولی ناراحت. امواجِ دریا به سمت ما نزدیک و نزدیکتر می‌شود. هر بار نزدیکتر از بارِ قبل. نه من به …

مِی‌ُلوگ

-         می‌دونی چیه؟ -         چیه؟ -         تو وقتی مشروب نمی‌خوری خیلی... -         باز شروع کرد حرف‌هایِ فلسفی زدن! -         نه... یه …

یک اتفاق نه‌چندان ساده

بعد از چهارده‌  سال که از آخرین دیدارشان می‌گذشت، بطور اتفاقی در یک روز، یک ساعتِ مشترک، به یک نمایشگاهِ نقاشی رفتند. زن شروع کرد از چپ …

Femme fatale

The class was on its fifth day when she entered. un gilet gris and the rest in black; like her eyes, her hair and maybe her heart! Sexy! As sexy…

A fresh start

Finally, he made his decision. This was a great opportunity for him. This job was the only he really liked to do in his whole life. The one for …

قصه یکی از اون قفل‌هایِ نبسته

چند تا؟ چقدر؟ چند متر؟ چه تعداد؟ چند سال؟ چند ساعت؟ چه مقدار؟     این قفل‌ها چند خاطرة گم‌شده، چقدر رازِ نگفته، چند متر فیلمِ بر …

آمین

-         اغلب گفته می‌شود که این عشق است که دنیا را بر مدار خود برقرار می‌سازد. اگرچه درست‌تر آن است که بگوئیم این دوستی‌ست که ما را بر مدارِ …

شکنجه‌هایِ رخت‌خوابی

-         پس چی شد این که اون موقع‌ها می‌گفتی تختِ کوئینِ من احتیاج به یه کوئین داره؟ -         بگم غلطِ زیادی خوردم بی‌خیالِ من و این جمله‌ای …

کارِ بزرگ

(برای آقای لوبیتز)   هیچ‌کس نفهمید چشه! هرگز کسی یک لحظه هم فکر نمی‌کرد که «اندریاس» ممکنه افسرده باشه. واسه اینکه شخصیت شوخی داشت و لبخندش …

خونه

  اینجا بویِ عید و عیدی نمی‌آد. خبری از بویِ توپ و کاغذ رنگی هم نیست. همه قلّک‌ها از قبل شکسته شدن. اینجا کسی به کسی سکه عیدی نمی‌ده. کسی…

Remorse

So u wanna know what’s my greatest regret in life? Okay; here it is:   “It was half past three in the afternoon when I met her. We were just …

سوءِتفاهم

  یه شب مستِ مست کرد، نشست جدّی و محکم با خدا اتمام حجّت کرد: «یا این هفته کاری می‌کنی جایزة پنجاه میلیونی رو ببرم، یا یه‌ کاری می‌کنی دیگه تویِ…

شگون

  تا وقتی اون بود که اهمیت این موضوع خیلی خودش رو نشون نمی‌داد. از روز قبلش خونه رو بوی سیر و شنبلیله و شیوید و ماهی می‌گرفت ... نه تنها این …

دماغ

صداقت را نه در کلامش می‌شد یافت، نه در نگاهش... نه می‌شد در لبخندش یافت، نه در اشک چشمانش... صداقتش یافتنی نبود... بافتنی بود!  

مثلِ یه عکسِ تازه‌ظاهر شده در تاریک‌خونه

    (برایِ مَت کینگِ The Descendants)    هوسِ سیگار کردم... ولی نمی‌خوام بیدار شی. مثلِ هر شب پشتت به منه. بازوهامون تو هم گره خوردن و با …

آدیداس‌هایِ کهنۀ سباستین

  -      لااقل پنجرۀ اتاقتو باز کن که این بویِ گند از اتاقت بره بیرون. دوباره بالا آوردی؟ -      اصلاً حوصلۀ نصیحت ندارم امروز بِنی. -      …

حیفْ‌گودرز

  حیف‌گودرز از پشتِ کُپه‌هایِ جمع شدۀ گندم‌ها، زنش را دید که واردِ طویله شد. این دفعۀ اوّل نبود که می‌دید کژال، با آن دامنِ چین‌چینِ رنگی، وارد …

مینی‌مالِ کامل

    بعضی وقت‌ها یه مینی‌مال، از هرچیزِ کاملی، کامل‌تره. گاهی اوقات، یه داستانِ شیش کلمه‌ای، می‌ارزه به کل یه کتابخونه. گاهی یه …

ستاره

سیزده، چهارده سال پیش، اون موقع که هنوز اینترنت این‌جاها نبود، یه چیزی بود به اسمِ BBSِ «پیام» که با تلفن بهش یه عدّه بیکار که ورژنِ الانشون …

سلامتِ روح و گوشِ میانی

    از پلّه‌هایِ هواپیما بالا می‌رود. در حالی‌که کوله‌پشتیش را از این دوش به آن دوش می‌اندازد، با حرکتِ سری به مهماندار سلام می‌کند. دوباره …

روزمرگی

هميشه دلم می‌​خواست با اون باشم! يعنی بين اون همه، هر وقت اين يکی رو می‌​ديدم دلم هُرررررری می‌ريخت. ولی اصلا اون راه نمی‌​داد! هيچ رقمه! تا …

The Art of Handling Angry Patients

It was said she was the best cardiologist in the town; thus, the crowded waiting room was not unexpected for me.   I was sitting in the waiting …